رضا قليخان هدايت

1821

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا هر شب كه سر ز جيب تفكّر برآورم * ستر فلك بدرّم و از سد ره بگذرم خودبين شدم كه هر نفس از جرم آفتاب * دارد سپهر آينه‌يى در برابرم زهر زمانه گر به قناعت توان شكست * باور كنم كه من همه ترياك اكبرم در راه من يكيست اثير و هوا كه من * وقتى اگر سمن بدم اكنون سمندرم همچون نمك گداخت تن من در آب چشم * وين دهر بىنمك نزد آبى بر آذرم با من زمانه با دو زبان گشت چون قلم * با او دورو چو كاغذ و صددل چو دفترم بىآب با زمانه بسازم چو سوسمار * كابى كه آب روى برد نيست در خورم آب ار به منّت آتش طبعم فرو كشد * از تشنگى بميرم و در آب ننگرم و له ايضا به صنعت لزوم آينه زيور گردون گسست آينهء آسمان * سوخت ز عكس رخش طرّهء شب هر زمان مى تهى از تيرگى همچو رخ آينه * بزم پر از نقل تر همچو ره كهكشان ساقى مجلس مسيح ساغر مى آفتاب * آينهء زهره دف صحن فلك بوستان خسرو زرّين كمر دوش شد اندر گمان * تافت چو نيم‌آينه جرم مه از آسمان بود شه شش جهات همچو به آب آينه * سرخ برآمد دو قطب همچو ز آتش سنان آينه خواه و ببين زلف و رخ ار بايدت * هندوى آتش‌نشين طوطى شكّرفشان و له ايضا خصمم فلك است از آنكه هستم * من مادر عيسى او سترون اكنون شده‌ام حريف ايام * را همه درد ماند در دن محنت شودم سپر ز محنت * كاهن شود آينه ز آهن شمع فلك ار نسازدم قوت * چون شمع كنم نواله از تن شادم كه شده است گردن دهر * از گوهر نظم من مزيّن سنگ سخن از مجرّه بگذشت * تا يافت ز طبع من فلاخن